و ما ادریک ما لیلة القدر

انا انزلناه فی لیله القدر ... چه چیز را نازل کردی ؟ قرآن ناطقی که پس فرستادیم ؟ یا آنی که پنهان کردیم؟

 

بیدار شو...! آی با تو ام! با تو که به نام تو را صدا زدم. مزمل قم الیل الا قلیلا! بیدار شو و قرآن خاک خورده ات را از قفس(ه) ی کتاب هات بردار... کدام قرآن ؟؟ همانی که گاهی مادرت  - خواهرت برادرت - پدرت سر نماز می خواند که و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین یا همان که گاهی در قبرستان برای مرده ها می خواندی که الهکم التکاثر حتی زرتم المقابر کلا سوف تعلمون ...

 

 

 

 

قرآنت را بردار و به مسجد محل برو تا از دیدن تو تعجب کنند . الله اکبر ... این چه اذان بی موقعی است !

 

لااله الا الله... به مسجد که می رسی مقابل درب با خودت فکر می کنی کفش هایم را ببرم داخل یا نه ؟؟(.... هزار تومان پولش است!!) اما باز می گویی مردم که شب قدر دزدی نمی کنند، ان بعض الظن اثم، باز شک می کنی... باز شک می کنی ولی با ترس داخل مسجد می شوی...

 

 داخل که شدی گوشه کناری پیدا کن و بنشین و شروع کن به خواندن دعا. از صغیر گرفته تا کبیر...! پیرمرد کناری ات هم قرآن می خواند! صصصصص سسسسسس صصصصص... چه فرقی می کند یاسین را با صاد

 

بخوانی یا سین ؟؟ وقتی به گوش (ک)ران می خوانی چه یاسین چه هرچه... انا انزلناه قرآنا عربیا لعلکم

 

تعقلون... دعایت را که خواندی بایست دو رکعت نماز فی صلاتهم خاشعون بخوان :
الله اکبر
بسم الله الرحمن الرحیم

 

الحمد کفش هایم را نبرند... الله رب العالمین
...

سبحان ربی العظیم و بحمده (خدا صدای من گناهکارو می شنوه ؟؟)
...

السلام علیکم دیگه حتما کفشامو بردن! و رحمت الله و برکاته...

 

نمازت را که خواندی با پیرمرد می نشینی و دوباره یاسین می خوانی. پیر مرد می گوید آفرین پسرم! جوونای به سن تو الان تو جاشون خواب هستند بارک الله به تو که دلت پاکه! از حرف های پیرمرد خمیازه ات می گیرد ولی جلوی خودت را نگه می داری... از همه ی کس و کارش برایت می گوید که پیر شدم و جوان که بودم فلان بودم و بهمان و صاحبخانه ام راه نمی آید و مغازه را بستند و دخترم دارد عروس می شود و پسر شهیدم حیف شد که مرده و نیست که عروسی خواهرش را ببیند ...ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا و خلاصه درد و دل می کند و یاسینتان نیمه کاره می ماند ...

بالاخره مراسم قرآن سر گرفتن شروع می شود... قرآنت را روی سر می گیری و گریه می کنی که من بی چاره ام! یک سالی که گناه کردم ببخش! (جنگ جمل مردمی که چاره نداشتند قرآن سر نیزه کردند و لشکر علی را فریفتند و گمان بردند که علی و خدای علی هم فریب می خورند ...و مکروا و مکر الله والله خیر الماکرین!)

 

 

خلاصه کارت که تمام شد بنشین به نان و نمک خوردن علی زار زار گریه کن و مراسم که به پایان رسید برگرد خانه و سحری چرب و چیلی ات را بخور و روزه ی هر روزه ات را بگیر تا بلکه سال بعد قرآن به سر بگیری و ...

 

اصلا این حرف ها به من چه! باید بروم پی همان شعر و شاعری ام که والشعرا یتبعهم الغاؤن و انهم یقولون ما لا یفعلون مرا چه به قدر شناسی اصلا...
و ما ادریک ما لیلة القدر!
...

 

طه ما انزلنا علیک القران لتشقی الا تذکرة لمن یخشی...

.

.

.

راستی برگشتی کفش هایت بود ؟!!

/ 0 نظر / 6 بازدید